تبليغاتX
SweeT- DEATH

SweeT- DEATH

داستان زندگی به روایت خودم!

کام ویت میییی!

یادش بخیر..................

من هنوزم هستم....

بیاین پیشم........................

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 مهر1389ساعت 1:26  توسط مهدي  | 

...آپ!

UP

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 خرداد1389ساعت 0:34  توسط مهدي  | 

آخرين پست....

آخرين پست من

 

 

با سلام به همه دوستای گلم چه اونایی که به اینجا میومدن و نظر میدادن چه اونایی که نظر نمی دادن!

من رفتم!

یعنی نه که کلا برمااااا یعنی از بلاگفا رفتم....

داستان های زندگی من ادامه داره تا وقتی که من هستم و نفس می کشم این نوشته ها و این داستان ها دنباله خواهد داشت....

به دلایلی تصمیم گرفتم اسباب کشی کنم و برم توی پرشین بلاگ و از این به بعد تو اونجا زندگی مجازیم رو ادامه بدم...

اینجا رو خیلی دوست دارم و همه چیزشو نگه می دارم ...

بيشتر از ۱ سال اينجا بودمو كلي روزاي خوب و بد داشتم...

هر چي تو دلم بود سرش خالي كردم ...

تنها كسي بود كه ازم فرار نكردم بهم دروغ نگفت  منو تنها نگذاشت...

دوستش دارم اما بايد تركش كنم...

اما از این به بعد منتظر حضور گرم و قشنگتون توی پرشین بلاگ هستم....

پيش من بيايين ..

دوستتون دارم..

 

آدرس جدیدمو تو پرشین بلاگ گذاشتم ،روي لينك زير كليد كنيد....

 

 

SweeT-DEATH

 

 

بدرود....

+ نوشته شده در  جمعه 17 اردیبهشت1389ساعت 17:38  توسط مهدي  | 

مادرم مي گفت...!

برای باورت دنیا به لرزه در می آید برای بروز مهرت خدا چشم هارا کور می کند....

باور دارم که تو ، خورشیدی هستي از آسمان بهشت....

تویی نامی غریب از انتهای قلب دلدادگان...

با صدایی که مدت هاست بر دل دارم برایت نجوا می کنم...

مادر رنگ و بوی وجودت همه زندگی من را فراگرفته....

دوستت دارم گرچه گاهی بمانند احمق ها صدایم بلند می شود اما بدان به عشق تو نفس می کشم...

 

 

MAMA SAID

(Hetfield, Ulrich)

 

Mama she has taught me well

Told me when I was young

Son, your life's an open book

Don't close it fore it's done

The brigtest flame burns quickest

Is what I heard they say

A son's heart's owned to mother

But I must find my way

Let my heart go

Let your son grow

Mama let your heart go

Or let this heart be still

Rebel my new last name

Wild blood in my veins

Apron strings around my neck

The mark that still remains

Left home at an early age

Of what I heard was wrong

I never asked forgiveness

But what I said is done

Never I ask you

But never I gave

But you gave me your emptiness

I now take to my grave

Never I ask of you

But never I gave

But you gave me your emptiness

I now take to my grave

So let this heart be still

Mama now I'm coming home

I'm not all you wished of me

But a mother's love for her son

Unspoken, Help me be

I took your love for granted

And all the things you said to me

I need your arms to welcome me

But a cold stone's all I see

Let my heart go

Mama let me heart go

You never let me heart go

So let this heart be still

 

یازدهمین ترک از آلبوم بسیار زیبای LOAD و پنجمین آلبوم رسمی متالیکا در سال ۱۹۹۶ ....

یکی از زیباترین و لایت ترین آهنگای متالیکا هست این آهنگ ..

تو یه جایی خوندم که جیمز ( وکال گروه) این آهنگ رو برای مادر خودش خونده ....

هرچی از زیبایی این آهنگ بگم کمه ، شعر اين آهنگ دلم آتيش ميزنه ، قلبم مي خواد از سينه ام خارج بشه و بخاطر همه كارهاي بدي كه انجام دادم در حقش منفجر بشه...

پيشنهاد مي كنم حتما اين آهنگو گوش بدين ...

اگر مي خوايين به لذتي كه من از اين آهنگ مي برم برسين ، وقتي اين آهنگ رو گوش بدين كه در سكوت مطلق و با صداي ملايم باشه...

يه هارموني خاص و زيبايي توي دقيقه ۱:۲۱ تا ۲:۰۰ هستش كه با صداي گيتار ايجاد ميشه ...

خيلي خلسه آوره خيلي زيباست...

من بيشتر از ۱ سال هست كه شبها با صداي آهنگ مي خوابم و اين آهنگ مدت هاست كه شده خوراك هر شب من ، براي آرامش روحم ، براي اينكه شبي آروم رو سپري كنم...

می تونید از لینک زیر دانلود کنید....

 

MAMA SAID

 


 

بعدا نوشت :

دقیقا سال پیش توی همین ماه بود که یه برداشتی از این آهنگ ارسال کردم امشب بطور اتفاقی رفتم و اون ماه رو دیدم و کاملا اتفاقی به این نتیجه دست پیدا کردم!

http://sweetdeath.blogfa.com/8802.aspx

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اردیبهشت1389ساعت 9:6  توسط مهدي  | 

مهدي يادت بخير....!

یادش بخیر ۸ سال پیش بود ....

یعنی باور نمی کنم که ۸ سال گذشته!

یادش بخیر اون زمان من تازه رفته بودم سال دوم راهنمایی ، مدرسه جابربن حيان فاز ۲ شهرك اكباتان...

اومدم بودم تو يه جايي كه همه چيزش تازه بود مدرسه اش ، دانش آموزاش ، معلماش!

محدوده ايي كه توش درس مي خوندم!

چه خاطرات شيريني داشتيم اونجا ...

يه روزگارايي داشتيم...

چه دوستايي داشتم اون زمان...

چقدر باهاشون مي خنديديم!

سال دوم راهنمايي من كلاس ۲/۲ بودم يعني ۸ تا كلاس دوم داشت اونوقت من توي دوميش بودم....

۱۳ تا كلاس سوم ...

۶ تا كلاس اول...

روزه اول من كسي رو نميشناختم...

و اين هميشه برام آزار دهنده بود چون دلم نمي خواست تنها باشم زياد طول نكشيد كه با همه آشنا شدم...

من از يه مدرسه و محله ايي اومده بودم كه فرهنگ و نوع برخوردشون وحشتناك بود...

اما اومدن من به اينجا خيلي منو تغيير داد ايده هاي منو به آينده ، به زندگي ، به خودم و ... تغيير داد...

يادش بخير كه با رضا ، همكلاسي اون زمانم ميرفتيم و پيراشكي هاي داغ مي خورديم مي رفتيم استاديوم و بازي هاي پرسپوليس و ميديديم! ....

با سروش ميرفتيم پاساژ گردي....

چه دوراني بود...

وقتي معلم ها اعتصاب كردند و ۱ هفته سر كلاس ها نميومدند!

ياده معلم علوم تجربي بخير كه خودش يه پا صاحب مدرسه بود !

مارو برد رو پشت بوم مدرسه تا برامون روش اندازه گيري يك شي رو با يه وسيله ايي كه اسمشو يادم نيست ياد بده!

ياد اون المپياد هايي كه برگزار ميشد و يه نفر بود به نام پارسا بهشي كه براي خودش نخبه ايي  بود....

ياد آقاي دهقان كه صميمي ترين آدم توي اون مدرسه بود و هميشه باهاش كلي مي خنديديم!

ياد معلم زبانمون آقاي شكوري كه هميشه دوست داشت بچه هارو تحقير و ضايع كنه ، خيلي عشق خودكار بود و هميشه توي كيفش كلكسيون خودكار داشت...

ياد اون حرفش افتادم كه مي گفت براي احترام به يك نفر در زبان انگليسي نام اون طرف رو با حروف بزرگ مي نويسند!

ياده اون روزي كه منو سكه يه پول كرد و همچين كوچيكم كرد تو كلاس كه دلم مي خواست زمين دهن باز كنه و منو قورت بده!

ياد اون نازممون بخير كه با اون لهجه گيلانيش و اخلاق سگيش هميشه سوژه ما بچه ها بود ...

ياد اون معلم ورزشمون بخير كه هميشه با اين نازمه لج بود و اداش رو سر كلاس در مياورد بهش مي گفت گل اي جان  Goleijan البته با لهجه شمالي...

ياد اون سفر مشهد بخير كه زديم تركونديم همه چيزو....

يادش بخير توي قطار اينقدر سروصدا كرديم كه روي خودمون هم كم شد....

توي هتل هم اينقدر خراب كاري كرديم كه وقتي يه نفر ميومد تو اتاقمون اصلا چيزي به نام اتاق نمي ديد همه چيز نابود شده بود...

ياد اون شبي بخير كه نشستيم و با بچه ها فوتبال ديدم ....

ياد اون موقعي كه رفتيم سمت طوس و اونجا يه دكه اي بود كه نوار و اين چيزا مي فروخت..

و با صداي بلند اونارو پخش مي كرد و بچه ها هم كه اهل دل همه دور هم جمع شديم و شروع كردند به رقصيدن و چه كيفي داد...

ياد  اون مسيري كه وقتي من تعطيل ميشدم و بر مي گشتم بخير، توي مسير از ميون بلوكها كه رد ميشدم اون آب پاش هارو روشن مي كردند و يه بادي از ميونش ميگذشت و دلت شنگول ميشد و حسابي خنك ميشدي و دوست داشتي همينطوري همونجا وايستي....

ياد اون گلهاي ريزي  كه وقتي باز مي شدند به اندازه ۲ تا كف دست بودند..

و من هميشه عاشقشون بودم اگر يه روز اونارو نمي ديدم دلم آروم نمي گرفت..

ياد اون روزي كه خريت كردم و خواستم نارنجك بفروشم تو مدرسه حتي خودم يكي امتحاني تو مدرسه درست كردم و البته هيچ اتفاقي نيوفتاد اما از كارم پشيمونم...

ياد اون پسري كه هر وقت بچه ها تعطيل مي شدند سرشو از پنجره مي كرد بيرون با همه وجودش عين گوسفند بع بع مي كرد..

آشيانه هواپيماها دقيقا روبه روي مدرسه ما بود و وقتي مي خواستند موتور هاي هواپيماهارو تست كنند هيچ صدايي رو جز صداي اون موتور به گوشت نمي رسيد و رسما معلمها درسو تعطيل مي كردند..

ياد اون موقعي كه من كلي كلاس تقويتي ميومدم و با همه اينها نمره رياضيم شد ۱۹ و نمره عربي(لعنتي) شد ۲۰ براي اولين بار....

ياد اون سالي كه رفتم دبيرستان..

باز هم تو همون اكباتان  فاز ۱ دبيرستان شهيد عموييان....

واييييي يادش بخير...

سال اول براي من خيلي دلنشين و خاطره انگيزو مهم بود چون تورو پيدا كردم...

روز اول بود و ليست اسامي بچه هارو زده بودند رو ديوار حياط و من داشتم دنبال اسمم مي گشتم و ديدم اسمم تو كلاس ۱/۲ هست و شروع كردم به ديدن اسامي بقيه بچه ها ...

اسامي بر اساس  معدل بود...

نفره اول" امير ك" بود با معدل ۱۹.۹۷ (فكر كنم)..

گفتم اوه اين ديگه كيه با اين معدل ببين چه خرخونيه اين ديگه!

خلاصه رفتيم سر كلاسو من يه سري از بچه هارو ميشناختم و خلاصه اون حس لعنتي غريبگي رو ديگه نداشتم...

كلاس شروع شد و معلم اومد و شروع كرد به خوندن اسامي و من براي اولين امير رو اونجا ديدم و شناختم...

اولش هيچ خبري نبود و من با بچه هاي قديمي ميگشتم...

بعدش يهو به نظرم اومد امير مي تونه اوني باشه كه من مي خوام...

مي توني دوست هميشگي من باشه مي تونه با من باشه و منو تنها نگذاره...

خيلي تلاش كردم و بالاخره باهاش دوست شدم و وقتي سال تموم شد دست از سرش برنداشتم و تا همين الان باهاش هستم...

يادش بخير از معلم فيزيكمون كه وقتي ديد من دارم پيشرفت مي كنم جواب پيشرفت منو داد ، وقتي ديد كه من نمره فيزيكمو از ۱۳ رسوندم به ۱۷ هر دوتا نمره هاي ميان ترم و ترمم رو ۲۰ داد  و همين امر باعث شد كه شيريني فيزيك به دلم بشين و من واقعا ازش لذت برم...

ياد دانيال بخير يكي از بچه ها كه هميشه مست ميومد سر كلاس و اصلا تو نخ درس خوندن نبود...

ياد اون ساندويچاي كالباش كه اينقدر خوشمزه بود كه هميشه سرش دعوا بود...

ياد اون خالي بندي هاي يه عده...

ياد اون دعواهايي كه من تو كلاس كردم و كلي شاخو شونه كشيدم!

ياد اون مسيري كه لذت همه دوران مدرسه ام بود ، مسيري كه با امير و چندتا از بچه ها تا ايستگاه ميومديم..

ياد اون زماني كه بعد از اينكه امتحانو ميداديم ميرفتيم گيم نت و ۵ ، ۶ نفري كانتر مي زديم....

ياد اون روزي كه رفتيم و تو محوته يكي از بلوكها شروع كرديم به برف بازي و چقدر بهمون خوش گذشت...

يادش بخير...

يادش بخير......

دلم  براي مهدي اون دوران تنگ شده دلم براي شخصيت ساده لوح و از همه نظر خام اون دوران تنگ شده....

من بودم و همه اون مسير هايي كه پيش روم بود و نتونستم انتخابش كنم يادش بخير...

از خيلي چيزها پشيمونم اما از اينكه تورو بدست آوردم پشيمون نيستم...

دلم مي خواد بچه بشم و تف كنم رو آدم بدا...

دلم مي خواد موهامو مثل اون دوران حالت بدم و ...

كي فكر مي كرد من بشم ايني كه هستم!؟

من يهو تصميم به كار كردن گرفتمو وقتي ديدم توش گرفتار شدم مجبور بودم ادامه اش بدم ...

همه عمرمو پي يه مسئله مي گشتم  اونم آرامش و صداقت بود...

يكمي هم چاشني احترام و توجه قاطيش كنيد خيلي خوب ميشه...

---------------------------------------------------------

 

و اما من قوانين ذهنيم رو شكوندم و رفتم جلو ، رفتم و حرف دلمو زدم اما جوابي كه مي خواستم نگرفتم خيلي از حرفامو نزدن بهش اما برام مهم نيست يا شايدم دوست ندارم يا شايدم مي ترسم غرورم له بشه!

خلاصه كه ديگه فكر نكنم برم جلوش و باهاش بحرفم...

---------------------------------------------------------

من نمي دونم بايد چيكار كنم دوباره برگه اعزام به خدمت براي من اومده آخه به كي بگم كه من زايشجو !نه ببخشيد دانشجو هستم!

ديوونه شدم بخدا..

حالا ۱۸ همين ماه بايد برم ميدون سپاه و برگه اشتغال به تحصيلمو بزنم تو صورتشون..

-------------------------------------------------------

يعني اي خدا من قربونه اون هنرت بشم كه اينقدر زيبا اين غروب رو ترسيم كردي ، اي خدا خودت مي دوني كه من از ديدن اين منظره هرگز سير نميشم ، اي خدا اگر روزي خواستي جونه منو بگيري التماست مي كنم جوري منو ببر كه در حال ديدن غروب باشم...

---------------------------------

پيشنهاد مي كنم اين روزا آهنگ High Hopes از پينك فلويد رو بسيار گوش بدين...

 

 

بدرود.....


 

  پي نوشت ۱ :

واقعا چي فكر مي كنيد!؟

خيلي ساده!

 

پي نوشت ۲ :

مي دوني اولين كسي كه توي گوشيم با اسم بزرگ ذخيرش كردم تو بودي...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اردیبهشت1389ساعت 1:21  توسط مهدي  |